به روژ ئاكرهيي/ نشر نيلوفر/ 1383/95صفحه/950تومان
- فهرست داستانهاش اينه:
هشت و سي و پنج دقيقه، نه و بيست دقيقه، ده و ده دقيقه، يازده و پنج دقيقه، يازده و چهل دقيقه، دوازده و بيست دقيقه، سيزده و پنج دقيقه، سيزده و پنجاه دقيقه، چهارده و پانزده دقيقه، پانزده و ده دقيقه، شانزده و پنج دقيقه و شانزده و سي و پنج دقيقه.
- يه مجموعه داستان پيوستهست. يك روز از زندگي كسييه كه توي يه جور خانه سالمندان كار ميكنه، به خونهي آدماي پير سر ميزنه و براشون غذا مياره و لگنشونو عوض ميكنه و يه سري كاراي ديگه و براي اين كار حقوق ميگيره. توي ساعتهايي كه اسمهاي داستانها هستن، پيش آدمهاي مختلفي ميره. هر ساعت براي يكي. هر كدوم ماجراهاي خودشون رو دارن اما تو خيلي چيزا مشتركن. فراموشيشون، حرفاي بيربطشون يا نوع برخوردشون خيلي جاها شبيه به همه. همين باعث يكنواختي داستانها ميشه. دوازده تا داستان ميخوني كه تقريبن همه يك جور درونمايه دارن. اما خوب نوشته شدهن. راوي هيچجا در مورد خودش توضيحي نميده. يعني بعد از خوندن اين داستانها هيچ اطلاع خاصي در مورد راوي پيدا نميكنيم در صورتي كه خيلي ميشد روي اين قضيه كار كرد. ما اصلن نميدونيم براي چي اونجا كار ميكنه و كلن چه چيزي ميخواد و هدفش چيه.
- داستانها توي سوئد ميگذرن. نزديك عيد سال نو. حال و هواي داستانها كاملن سرده. راوي هم هر وقت از پنجره بيرون رو ميبينه، داره برف مياد. اينش خيلي خوبه.
- دست روي گونهاش ميگذارد: «سرده...ولي خوبه...نه، خوب نيست. پام زير پتو نيست.» نگاهام ميكند: «خوبه، نه؟ ولي تو ميگي خيلي سرده، نه؟ قهوه ميخواي درست كني، نه؟»
پالتوام را در ميآورم: «آره. با نان، كره و پنير!»
«پنير و كره. ولي سرده. بارون ميآد، نه؟» نگاه ميكند به پنجره.
شاخههاي پشت پنجره يخ زدهاند.
«نه مادام، برف. ميخواد برف بياد.» پالتو را روي دستهي صندلي ميگذارم.
0 نظر:
ارسال يک نظر