مهسا محبعلي
چشمه/1387/147صفحه/2500تومان
- خوشم نيومد. يه دختر معتادي تو روزي كه تهران زلزله اومده دنبال مواد ميگرده و به خونهي آشناهاش سر ميزنه. هم ميشه فكر كرد كه اين زلزلهها توهم شاديه(شخصيت اصلي داستان) و هم اينكه زلزلهي واقعيه. تقريبن هر فصل داستان با زلزله تموم ميشه. هر چقدر پسلرزه و پيشلرزهها رو هم حساب كنيم بازم تعداد زلزلهها غيرعادي و مصنوعيه.
- كلن خيلي فانتزيه. البته فكر نميكنم بقيهم همين نظر رو داشته باشن. به نظر من اگه نويسنده خواسته باشه عكسالعمل مردم رو موقع زلزله طبيعي جلوه بده، نتونسته. مگه اينكه خيلي از چيزهايي كه شادي ميبينه واقعن اتفاق نيفتاده باشن و توهم اون باشن. مثلن چون شهر شلوغ شده، يه سري دختر و پسر ميخوان شهر رو بگيرن كه اصلن واقعي به نظر نمياد. يا صحنهي تيراندازي تو خونهي خانوادهي شادي و دعواي بين برادرهاش و دعوايي كه توي خونهي جمعي پيش مياد.
- جاي نفس كشيدن نداره. مدام داره توي داستان اتفاقات مختلف ميافته و خواننده يك لحظه هم آرامش نداره. اين توي نثر داستانم نمود داره. ضرباهنگ جملهها تنده و از علامت سوال و تعجب و سهنقطه بيشاز حد استفاده شده. يك سري تكرارها توي نثر هست كه من خوشم نمياد. بعضي از صفتها و توصيفهايي كه خوبن رو هم انقدر تكرار ميكنه تا لوث بشه. يه جاهايي طنز قوي و خوبي داره ولي يه جاهايي نه كه بيشتر به خاطر همون تكراره.
- اين كتاب تاريخ مصرف داره. چون شديدن مربوط به حال و هواي امروز تهرانه. شايد اولين رماني باشه كه انقدر اصطلاحات روز جوونها توش هست. تو اين زمينه اغراق كرده و بيش از حد از اين اصطلاحات استفاده ميكنه.
- چند جا از كيوسك و نامجو و تام ويتس و بقيه شعر آورده كه زياد توي داستان ننشستهن.
- يه نمونه از تكرارهاش: «زمين از زير پايمان در ميرود. شيشهها ميلرزند. جيغ ميزني. سرت را توي بغلم فرو ميكني، جيغ ميزني... جيغ ميزني... جيغ ميزني... جيغ ميزني...»
-
تهران را دریابیم
0 نظر:
ارسال يک نظر