May 9، 2009

همسايه‌ها

احمد محمود
نشر اميركبير/ چاپ سوم1357/ 503صفحه / 480ريال
- « همسايه‌ها در كليت خود تاييدي است بر كوشش‌هاي عظيمي كه طي سال‌هاي اخير در زمينه‌هاي مختلف اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي و صنعتي در كشور ما بعمل آمده است. سطر به سطر همسايه‌ها مي‌تواند معيار و ضابطه‌اي باشد براي شناخت آنچه كه بيست‌سال قبل در مملكت ما مي‌گذشته تا اين فرصت را به دست دهد كه بر اساس آن دوران شكوفان(؟) زمان حال را بهتر و درخشانتر بيابيم. » اين رو اول كتاب نوشته.
- داستاني كه از احمد محمود توي «هشتاد سال داستان كوتاه ايراني» چاپ شده يه جورايي خلاصه‌ي همين رمانه و شخصيت‌ها و حال و هواش هم كاملن يكي‌ان. توي رمان، ما بزرگ شدن خالد (شخصيت اصلي داستان) رو خيلي خوب حس مي‌كنيم و توي داستان‌كوتاه اين قضيه به طور نمادي نشون داده مي‌شه. (كبوتراش رو مي‌فروشه.)
- توصيف‌هايي كه تو داستان كوتاه هست اصلن به يه بچه‌ي چهارده پونزده ساله نمي‌خوره. توي رمان هم اين هست ولي خيلي كمتر. مثلن: « نگاهم تاريكي شب را مي‌شكافد. در درازاي شاخه‌ي سوم كه از رودخانه جدا مي‌شود، سايه‌هايي هست كه تكان مي‌خورند. »
- داستان حول و حوش قيام‌هاي ملي شدن نفت مي‌گذره و خالد هم كم‌كم درگير ماجراهاي سياسي مي‌شه. بعضي وقت‌ها به نظر مياد داستان خالد فرع قرار گرفته كه خوب نيست.
- ديالوگ‌ها هم واقعن خوب نوشته شده‌ن. فكر كنم بهترين رمان فارسي‌يه كه خونده‌م.

May 8، 2009

البته واضح و مبرهن است كه...

رساله‌اي در مقاله‌نويسي
ضياء موحد
نشر نيلوفر/224صفحه/چاپ اول87/3500تومان
- خوشحال‌كننده‌ست كه ترجمه نيست. يعني همين كه از يه نويسنده‌ي ايراني اين كتاب رو با اين كيفيت داريم واقعن خوبه و خيلي كمك مي‌كنه كه كتاب، كاربردي‌تر بشه.
- آيا ما مقاله نويس هم داريم؟ اصل ترغيب، ساختار كلي مقاله، مثال: مقاله‌ي پنج‌پاراگرافي، رسم ساختار مقاله، نوشتن مقاله و ويرايش پي‌درپي آن، مفهوم‌يابي، مرحله‌هاي آماده‌سازي مقاله، نكته‌هايي درباره‌ي هر بخش از مقاله... يه سري از مطالب بخش اول كتاب هستن. بخش دوم راجع به چند نوع مقاله توضيح كوتاهي داده و ازشون مثال آورده. مقاله‌ي روايي، توصيفي، تعريفي، فلسفي و استدلال ديالكتيكي.
- نكته‌ي مهم اينه كه اين كتاب كاربرديه. كلي‌گويي نكرده. كتاب‌هايي كه تو حوزه‌ي نگارش هستن معمولن خيلي كلي‌گويي مي‌كنن. وقتي كتاب رو مي‌خوندم مي‌گفتم واقعن بعد از اين بايد نوشتنم تغيير كنه اما نكرده و دليلش اينه كه خيلي دقيق نخوندم.
- مقاله‌ي پنج‌پاراگرافي كه خيلي پركاربرده جزء به جزء تشريح شده و با يك مثال تطبيق داده شده. (مقاله درباره‌ي «قلب افشاگر» ادگار آلن‌پو)
- شايد بشه گفت بخش دوم يك‌كم با بخش اول نامتناسبه. مثال‌هايي كه براي انواع مقاله آورده شده مفصلن و تخصصي. البته آقاي موحد اين‌رو توضيح دادن و مثلن گفتن فصل‌هاي آخر بيشتر براي علاقه‌مندان به فلسفه ست.
- الان وقتي با اين نثر و اين وضعيت مي‌نويسم (حتا اين‌جا كه مي‌شه گفت ايجاب مي‌كنه اين‌طور نوشتن) خجالت مي‌كشم و اين يعني اين كتاب موثر بوده.

April 8، 2009

ديوانه در مهتاب

حميدرضا نجفي
چشمه/ 1387/ 74 صفحه/ 1500تومان
- سه تا داستانه: هيچ، مادر، فيل شمالي. خود « ديوانه در مهتاب » اسم هيچ‌كدوم از داستان‌ها نيست.
فيل شمالي از همه بهتر بود. داستان اول چهل صفحه‌ست و داستان آخر يازده صفحه. مجموعه‌ي منسجمي نيست. داستان دوم با دوتا داستان ديگه خيلي فرق داره. توي فضاي كاملن متفاوتي نوشته شده.
- داستان اول خيلي غيرواقعيه و به نظرم مصنوعي دراومده. شخصيت محوري داستان معلول ذهنيه. خوب درنيومده قسمتايي كه راجع به اونه. شخصيت زن داستان هم خيلي غيرواقعيه و رفتاري كه مي‌كنه به اين راحتي باوركردني نيست. اما داستان خوب نوشته شده. از لحاظ نثر و توصيف‌ها و جمله‌هاي خوبي كه داره.
- داستان دوم مايه‌هاي طنز داره. اما داستان‌هاي اول و سوم اصلن اين‌طوري نيستن. طنزش خيلي خوب درنيومده و كل ماجرا به نظرم تكراريه. يعني نمونه‌ش نوشته شده قبلن. يكي كه فكر مي‌كنه شاعره و حرفايي كه تو داستان مي‌زنه...
به مادرم گفتم: « از مالارمه چي مي‌دوني؟ »
داشت برنج پاك مي‌كرد. سرش را بالا گرفت انگار مي‌خواهد عطسه كند. گفت: « شنيدم، گمانم يك‌جور مريضي جديده. خدا نصيب نكنه. »
امثال اين تا حالا انقدر تكرار شده كه ديگه واقعن هيچ جذابيتي نداره و اصلن نمي‌شه بهش خنديد.
- فيل شمالي قصه‌ي جالبي داره و خيلي‌ هم خوب نوشته شده. گرچه بازم شخصيت اصلي داستان يه آدم عجيب غريب و خاصه و بازم انگيزه‌ش مي‌تونه خيلي ملموس نباشه.
-
راديو زمانه

March 17، 2009

فرار كن خرگوش

جان آپدايك
ترجمه‌ي سهيل سمي
ققنوس/چاپ اول87/ 397صفحه/5800تومان
- حيف كه نمي‌شه زياد كتاباي آپدايك رو ترجمه كرد. آپدايك حدود يك ماه پيش مرد. تا جايي كه من مي‌دونم تا حالا فقط حسي از سرپناه ازش ترجمه شده بود كه يه داستان كوتاه خيلي عاليه با دو داستان ديگه توي «لاتاري، چخوف و...» و «روزي روزگاري، ديروز».
- رمان‌هاي خرگوش آپدايك يك سري هستن كه شخصيت اصلي همه‌شون يكيه به اسم هري خرگوش. فرار كن خرگوش اولين رمان از اين سريه و آپدايك حدودن توي سي سالگي اين كتاب رو نوشته. واقعن به نظر مياد يه آدم حداقل چهل ساله نوشته باشدش. بعضي جاها خوندنش ساده نيست. يعني بايد با حواس جمع خوندش. و اين‌كه خيلي جاها توصيفاتي مي‌كنه كه خيلي مشكله. مثلن توصيف يه ليوان آب نصفه كه لبه‌ي پنجره است و نور افتاده توي يه قسمتيش. خيلي خوبه.
- هري حدودن بيست و شش سالشه و يه بچه‌م داره. با زنش مشكل داره و يه روز از خونه مي‌ره. داستان از اين‌جاها شروع مي‌شه. متاسفانه من زياد نمي‌تونم راجع بهش حرف بزنم. نمي‌دونم بايد در مورد چي توضيح بدم. فقط به نظرم خيلي خوب بود.
- راوي داستان داناي كله. تو داستان‌هاي جديد خيلي كم از اين راوي استفاده مي‌كنن اما اين‌جا كاملن مناسبه. به شخصيت‌هاي ديگه‌ي داستان هم كاملن پرداخته مي‌شه اما نه به اندازه‌ي هري.
- اميرحسين خورشيدفر نوشته بود حدود دوصفحه از رمان حذف شده و حتا با سه نقطه هم مشخصش نكرده‌ن. در مورد آشنايي هري و روت. گفته بود كه اون يكي دوصفحه خيلي در مورد تلقي خواننده از شخصيت‌ها و رابطه‌ي روت و هري مهمه. چند جاي ديگه هم با سه نقطه سانسور شده كه فكر كنم در حد چند تا جمله‌ست.
-
لادن نيكنام - اعتماد

February 25، 2009

همه‌ي افتادگان

(نمايشنامه‌ي راديويي)
ساموئل بكت
مراد فرهادپور/ مهدي نويد
نشر ني/ چاپ دوم 1387/79 صفحه/1800 تومان
"خداوند همه‌ي كساني را كه در زحمتند ياري مي دهد و دست همه‌ي افتادگان را مي گيرد و برمي خيزاند."
"همه‌مون مي دونيم دوشيزه فيت،همه ‍‍‍مون خيلي خوب مي‍‍دونيم كه الان ساعت داره چند مي‍شه، ولي اين واقعيت دردناك هنوز وجود داره كه قطار دوازده و سي هنوز نرسيده."
- راستش من دفعه‌ي اول كه خوندمش خيلي ازش خوشم نيومد ولي دفعه‌ي دوم به نظرم خيلي بهتر بود.
- قضيه از اين قراره كه يه پيرزن هفتاد ساله به مناسبت تولد شوهر كورش داره مي‍ره ايستگاه قطار به استقبالش ‍؛ ولي قطار بر خلاف معمول دير ميرسه.
-نمايشنامه از دو قسمت كلي تشكيل ميشه: قسمت اول راهيه كه خانم روني بايد براي رسيدن به ايستگاه طي كنه و در طول اين راه آدماي مختلفي رو ميبينه و قسمت دوم مربوط به وقتيه كه قطار با تاخير ميرسه و خانم روني با شوهرش به طرف خونه حركت ميكنن.
- از اونجايي كه يه نمايشنامه‌ي راديوييه همه‌ي دستور صحنه هاش صدان و كلن صدا تاثير زيادي روي خوانش ميتونه بذاره.
- مثه اكثر كاراي بكت اينجا هم روي زبان و زمان خيلي تاكيد شده.
- بكت و جيمز جويس دوست صميمي بودن و جويس خيلي به آينده‌ي بكت اميدوار بوده.
- كسايي كه در انتظار گودو و كلن بكت رو دوست دارن از اين نمايشنامه هم خوششون مياد احتمالن.
_ طرح جلدشم كه مثه بقيه‌ي كاراي اين سري (دور تا دور دنيا) خوبه ديگه.

February 13، 2009

نگران نباش

مهسا محب‌علي
چشمه/1387/147صفحه/2500تومان
- خوشم نيومد. يه دختر معتادي تو روزي كه تهران زلزله اومده دنبال مواد مي‌گرده و به خونه‌ي آشناهاش سر مي‌زنه. هم مي‌شه فكر كرد كه اين زلزله‌ها توهم شاديه(شخصيت اصلي داستان) و هم اينكه زلزله‌ي واقعيه. تقريبن هر فصل داستان با زلزله تموم مي‌شه. هر چقدر پس‌لرزه و پيش‌لرزه‌ها رو هم حساب كنيم بازم تعداد زلزله‌ها غيرعادي و مصنوعيه.
- كلن خيلي فانتزيه. البته فكر نمي‌كنم بقيه‌م همين نظر رو داشته باشن. به نظر من اگه نويسنده خواسته باشه عكس‌العمل مردم رو موقع زلزله طبيعي جلوه بده، نتونسته. مگه اين‌كه خيلي از چيزهايي كه شادي مي‌بينه واقعن اتفاق نيفتاده باشن و توهم اون باشن. مثلن چون شهر شلوغ شده، يه سري دختر و پسر مي‌خوان شهر رو بگيرن كه اصلن واقعي به نظر نمياد. يا صحنه‌ي تيراندازي تو خونه‌ي خانواده‌ي شادي و دعواي بين برادرهاش و دعوايي كه توي خونه‌ي جمعي پيش مياد.
- جاي نفس كشيدن نداره. مدام داره توي داستان اتفاقات مختلف مي‌افته و خواننده يك لحظه هم آرامش نداره. اين توي نثر داستانم نمود داره. ضرباهنگ جمله‌ها تنده و از علامت سوال و تعجب و سه‌نقطه بيش‌از حد استفاده شده. يك سري تكرارها توي نثر هست كه من خوشم نمياد. بعضي از صفت‌ها و توصيف‌هايي كه خوبن رو هم انقدر تكرار مي‌كنه تا لوث بشه. يه جاهايي طنز قوي و خوبي داره ولي يه جاهايي نه كه بيشتر به خاطر همون تكراره. - اين كتاب تاريخ مصرف داره. چون شديدن مربوط به حال و هواي امروز تهرانه. شايد اولين رماني باشه كه انقدر اصطلاحات روز جوون‌ها توش هست. تو اين زمينه اغراق كرده و بيش از حد از اين اصطلاحات استفاده مي‌كنه.
- چند جا از كيوسك و نامجو و تام ويتس و بقيه شعر آورده كه زياد توي داستان ننشسته‌ن.
- يه نمونه از تكرارهاش: «زمين از زير پاي‌مان در مي‌رود. شيشه‌ها مي‌لرزند. جيغ مي‌زني. سرت را توي بغلم فرو مي‌كني، جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني...»
-
تهران را دریابیم

February 8، 2009

نامه‌هاي كافكا به پدر و مادر

ترجمه‌ي ناصر غياثي
نشر ثالث/1387/102صفحه/2000تومان
- نامه‌هاي كافكا به پدر و مادرش كه اواخر عمرش نوشته شده‌ن. موقعي كه خيلي مريض و فقير بوده و با دورا ديامانت زندگي مي‌كرده. نشر ققنوس يه كتاب به اسم «آخرين عشق كافكا» منتشر كرده كه راجع به زندگي كافكا و دورا ديامانته.
- چيزي كه از همه بيشتر توي اين نامه‌ها ديده مي‌شه تقاضاي پول و مواد غذايي و لباسه. پدر و مادر كافكا توي پراگ زندگي مي‌كرده‌ن و كافكا توي برلين. به خاطر بيماري سل حنجره مجبور بوده تمام‌وقت توي رختخواب باشه و حقوق بازنشستگي ناچيزش كفاف زندگي توي برلين رو نمي‌داده. مدام به خاطر بالا رفتن كرايه‌خونه مجبور بوده اسباب‌كشي كنه و چند ماه آخر زندگي‌ش رو توي آسايشگاه‌هاي مختلف بستري بوده و حتا نمي‌تونسته آب بخوره. اما كافكا سعي مي‌كنه هميشه اوضاع رو براي خانواده‌ش مطلوب جلوه بده. از آفتابگير و دلباز بودن خونه‌يي كه اجاره كرده حرف مي‌زنه و در مورد مريضي وخيمش خيلي با ديد مثبت حرف مي‌زنه.
- اين كتاب به درد دو دسته مي‌خوره. يكي اونايي كه خيلي به كافكا علاقه دارن و به اين نامه‌ها هم به چشم يه اثر ادبي از كافكا نگاه مي‌كنن و دسته‌ي دوم اونايي كه دوست دارن نامه‌هاي مردم رو بخونن. نامه‌هاي خصوصي كه به نزديكان نوشته شده و مستند بودنشون باعث مي‌شه بيشتر از رمان و داستان، وارد زندگي اون شخصيت بشين. اين خيلي لذت‌بخشه. زياد مهم نيست كه اون آدم، كافكاست. اين مهمه كه دارين نامه‌هاي يه آدمي رو به پدر و مادرش مي‌خونين.
- «پدر و مادر عزيز، اين كه جليقه نيست، شاهكار است، اين همه گرم و نرم، چطور توانستي درستش كني، د {دورا ديامانت} هم اين را نمي‌فهمد. از هر نظر اين يكي بهتر از جليقه‌اي است كه تا حالا مي‌پوشيدم و تازه به نظرم خيلي خوب هم مي‌آمد. بسته‌ي كره هم – با حفظ فاصله‌اي شايسته نسبت به جليقه – بسيار خوشحال‌كننده بود.» - «خواهش مي‌كنم، اگر به طريقي ممكن است، يك لحاف نرم پر يا يك لحاف ساده و يك دشكچه بفرستيد. در كلينيك فقط ضروري‌ترين چيزها را به او مي‌دهند، آخر كمي نازپرورده است، خريدنشان گران است.» {دورا ديامانت}
-
نامه ای كه هرگز به مقصد نرسید / زندگی و هنر كافكا در كوچه‌ی زمان

February 1، 2009

ما اين‌جا هستيم

به روژ ئاكره‌يي/ نشر نيلوفر/ 1383/95صفحه/950تومان
- فهرست داستان‌هاش اينه:
هشت و سي و پنج دقيقه، نه و بيست دقيقه، ده و ده دقيقه، يازده و پنج دقيقه، يازده و چهل دقيقه، دوازده و بيست دقيقه، سيزده و پنج دقيقه، سيزده و پنجاه دقيقه، چهارده و پانزده دقيقه، پانزده و ده دقيقه، شانزده و پنج دقيقه و شانزده و سي و پنج دقيقه.
- يه مجموعه داستان پيوسته‌ست. يك روز از زندگي كسي‌يه كه توي يه جور خانه‌ سالمندان كار مي‌كنه، به خونه‌ي آدماي پير سر مي‌زنه و براشون غذا مياره و لگنشونو عوض مي‌كنه و يه سري كاراي ديگه و براي اين كار حقوق مي‌گيره. توي ساعت‌هايي كه اسم‌هاي داستان‌ها هستن، پيش آدم‌هاي مختلفي مي‌ره. هر ساعت براي يكي. هر كدوم ماجراهاي خودشون رو دارن اما تو خيلي چيزا مشتركن. فراموشي‌شون، حرفاي بي‌ربطشون يا نوع برخوردشون خيلي جاها شبيه به همه. همين باعث يكنواختي داستان‌ها مي‌شه. دوازده تا داستان مي‌خوني كه تقريبن همه يك جور درون‌مايه دارن. اما خوب نوشته‌ شده‌ن. راوي هيچ‌جا در مورد خودش توضيحي نمي‌ده. يعني بعد از خوندن اين داستان‌ها هيچ اطلاع خاصي در مورد راوي پيدا نمي‌كنيم در صورتي كه خيلي مي‌شد روي اين قضيه كار كرد. ما اصلن نمي‌دونيم براي چي او‌ن‌جا كار مي‌كنه و كلن چه چيزي مي‌خواد و هدفش چيه.
- داستان‌ها توي سوئد مي‌گذرن. نزديك عيد سال نو. حال و هواي داستان‌ها كاملن سرده. راوي هم هر وقت از پنجره بيرون رو مي‌بينه، داره برف مياد. اينش خيلي خوبه.
- دست روي گونه‌اش مي‌گذارد: «سرده...ولي خوبه...نه، خوب نيست. پام زير پتو نيست.» نگاه‌ام مي‌كند: «خوبه، نه؟ ولي تو مي‌گي خيلي سرده، نه؟ قهوه مي‌خواي درست كني، نه؟»
پالتوام را در مي‌آورم: «آره. با نان، كره و پنير!»
«پنير و كره. ولي سرده. بارون مي‌آد، نه؟» نگاه مي‌كند به پنجره.
شاخه‌هاي پشت پنجره يخ زده‌اند.
«نه مادام، برف. مي‌خواد برف بياد.» پالتو را روي دسته‌ي صندلي مي‌گذارم.

January 15، 2009

پيكر زن همچون ميدان نبرد در جنگ بوسني

ماتئي ويسني‌يك
تينوش نظم‌جو
نشر ني/ چاپ‌اول/ 1387/2000تومان
- من از «تماشاچي محكوم به اعدام» و «اسب‌هاي پشت پنجره» خوشم نيومد. اسب‌ها رو فكر كنم نفهميدم. اما از اين خوشم اومد. و برام تاثيرگذار بود. طوري كه براي يه روز حالمو گرفت. الآنم هر روز تقريبن ياد يه جاهاييش ميفتم.
- داستان در مورد جنگ بوسني‌يه. فقط دوتا شخصيت داره. دورا كه يكي از بازمانده‌هاي جنگه و سربازاي دشمن بهش تجاوز كردن، و كيت كه يه روانكاو آلمانيه كه براي امداد به جنگ‌زده‌ها اومده.
- خيلي تلخه. آخر كتابم توضيح داده كه تصويراي كتاب همه مستندن و از كتاب «رويداد فراموش‌شدگان» برداشته شده. اما من از پايانش زياد خوشم نيومد.
- كلن با بقيه‌ي نمايشنامه‌هاش فرق داره. اون سورئاليسمي كه تو همه‌ي كارهاش هست اين‌جا نيست.
- طرح جلد كتاب كار فرهاد فزوني‌يه. قبل از اين كه كتاب رو بخونم به نظرم خيلي طرح جلد بدي ميومد اما به مضمون كتاب مي‌خوره و حالا ازش خوشم مياد.
- اين نمايشنامه رو تينوش نظم‌جو توي جشنواره فجر سال84 اجرا كرده.
- «كشور من شبيه اون مادري‌يه كه مي‌بينه اونيفرم پسرش يه دگمه كم داره. با عجله دگمه رو مي‌دوزه و بعدش پسرش رو خاك مي‌كنه.
اينه كشور من: يه سرباز هيجده ساله كه اهل شوخي‌يه و مثل پاكت‌هاي شير روي گلوش نقطه‌چين كشيده و زيرش نوشته: از اين‌جا ببرين.»
دارم خرابش مي‌كنم. بايد كامل خوندش.

December 12، 2008

سوختن در آب، غرق شدن در آتش

چارلز بوكفسكي
پيمان خاكسار
نشر چشمه/ چاپ اول1387/189صفحه/3500تومان
- علت و معلول
خوب‌ترين آدم‌ها بيشتر به دست خودشان مي‌ميرند/ فقط براي اين‌كه از بقيه فرار كنند/ و آن‌ها كه باقي مي‌مانند/ هيچ‌وقت درست درك نمي‌كنند/ كه چرا كسي/ بايد از دست آن‌ها فرار كند.
- نيروانا
فرصت زيادي نداشت/ از شر هدف داشتن خلاص شده بود/ او مرد جواني بود سوار بر اتوبوس/ در حال گذر از شما كارولينا
برف باريدن گرفت و / اتوبوس كنار يك كافه‌ي كوچك بين تپه‌ها ايستاد/ مسافران وارد كافه شدند/ جوان همراه بقيه پشت پيشخوان نشست/ و دستور غذا داد/ غذا عالي بود/ و همين‌طور قهوه/ دختر پيشخدمت با تمام زن‌هايي كه تا آن موقع ديده بود فرق داشت/ صميمي بود/ يك‌جور شوخ‌طبعي واقعي توي وجودش بود/ آشپز حرف‌هاي بامزه مي‌زد/ و ظرف‌شور كه آن پشت بود/ از ته دل مي‌خنديد
جوان از پنجره به بارش برف خيره شد/ دوست داشت تا ابد در آن كافه بماند/ در حس غريبي شناور شد:/ همه چيز در آن كافه زيباست/ و تا ابد زيبا خواهد ماند/ بعد راننده از مسافران خواست تا سوار شوند/ جوان با خود فكر كرد:/ همين‌جا مي‌نشينم، همين‌جا مي‌مانم/ ولي بلند شد و دنبال بقيه داخل اتوبوس رفت/ سر جايش نشست و از پنجره‌ي اتوبوس به كافه خيره شد/ اتوبوس راه افتاد و دنده عقب يك پيچ را رد كرد و / از بين تپه‌ها بيرون آمد/ جوان به اطرافش نگاه كرد/ مسافران راجع به چيزهاي ديگر حرف مي‌زدند/ كتاب مي‌خواندند و يا تلاش مي‌كردند كه بخوابند/ هيچ‌كس متوجه جادو نشده بود/ سرش را روي شانه‌اش گذاشت و / چشمانش را بست و / تظاهر به خواب كرد/ هيچ‌كار ديگري نداشت جز اين‌كه/ به صداي موتور ماشين گوش كند/ و صداي حركت لاستيك‌ها روي برف
- همين نيروانا خيلي كافي‌يه. ولي بازم شعراي خوب داره.
-
موسیقی آب گرم

Recent Comments