نشر چشمه/ 100 صفحه/ چاپ اول86/ 1700 تومان
- به نظرم داستان اول، يعني همون «آن گوشهي دنج سمت چپ» بهترين كار مجموعه است. داستان اول رو كه خوندم، گفتم يه مجموعهي خيلي خوب در انتظارمه.
- دومي و سومي هم خوب بودن. «مقبره» و «قرباني ابراهيم». اما از چهارمي خوشم نيومد. دليل عمدهش به خاطر پايانش بود. كاملن سعي شده بود پايان غافلگير كننده باشه. راويِ مُرده توي داستانهاي قديم و جديد به اندازهي كافي تكرار شده. يه نمونهي خوبش، «ابر صورتي» مال عليرضا محمودي ايرانمهره كه جايزهي بهرام صادقي رو هم برد. فكر ميكنم بناي اين داستان ( چهارمي اين مجموعه، مليحه) بر غافلگيركردن خواننده گذاشته شده. يعني هدف اصلي نوشتنش اين بوده.
- «مسيح» هم خوب بود. اما داستان بعديش، يعني «دوچرخه سوار» نه.
داستانهايي مثل آن گوشهي دنج يا مسيح يا مقبره توي ذهن آدم ميمونن. لااقل بعضي از قسمتهاشون. فكر مي كنم دليل عمدهش حسييه كه دارن. اين كه نويسنده بتونه يه حس موندگار براي خواننده بسازه خيلي عالييه. موراكامي براي من دقيقن همين كار رو ميكنه.
- «حالا ميذاري بخوابم؟»
از اين داستان هم خوشم نيومد. به نظرم تكراري بود. محوريت موضوع، راجع به مسائل زناشويي و خيانته. اما هيچ حرف يا ايدهي جديدي توش نيست.
- «پلها» كه آخرين داستان مجموعهست، مضمون خوبي داره و خوب هم نوشته شده. خود نويسنده گفته من خيلي اين داستان رو دوست دارم و خيلي براش زحمت كشيدم. (توي مصاحبه با اعتماد)
- در كل، داستانهاي اول مجموعه خيلي بهتر از آخري هاشون هستن. چينش هم اصلن خوب نبوده. اما در نهايت، همون داستانهاي خوبش كفايت ميكنه كه راضي باشي.
- شايد اگه يكي دو سال ديگه اين كتاب چاپ ميشد، داستانهاي خوبِ جديد جاي معموليها و ضعيف ها رو ميگرفتن.
................................................................



