۲۵ فوریهٔ ۲۰۰۹

همه‌ي افتادگان

(نمايشنامه‌ي راديويي)
ساموئل بكت
مراد فرهادپور/ مهدي نويد
نشر ني/ چاپ دوم 1387/79 صفحه/1800 تومان
"خداوند همه‌ي كساني را كه در زحمتند ياري مي دهد و دست همه‌ي افتادگان را مي گيرد و برمي خيزاند."
"همه‌مون مي دونيم دوشيزه فيت،همه ‍‍‍مون خيلي خوب مي‍‍دونيم كه الان ساعت داره چند مي‍شه، ولي اين واقعيت دردناك هنوز وجود داره كه قطار دوازده و سي هنوز نرسيده."
- راستش من دفعه‌ي اول كه خوندمش خيلي ازش خوشم نيومد ولي دفعه‌ي دوم به نظرم خيلي بهتر بود.
- قضيه از اين قراره كه يه پيرزن هفتاد ساله به مناسبت تولد شوهر كورش داره مي‍ره ايستگاه قطار به استقبالش ‍؛ ولي قطار بر خلاف معمول دير ميرسه.
-نمايشنامه از دو قسمت كلي تشكيل ميشه: قسمت اول راهيه كه خانم روني بايد براي رسيدن به ايستگاه طي كنه و در طول اين راه آدماي مختلفي رو ميبينه و قسمت دوم مربوط به وقتيه كه قطار با تاخير ميرسه و خانم روني با شوهرش به طرف خونه حركت ميكنن.
- از اونجايي كه يه نمايشنامه‌ي راديوييه همه‌ي دستور صحنه هاش صدان و كلن صدا تاثير زيادي روي خوانش ميتونه بذاره.
- مثه اكثر كاراي بكت اينجا هم روي زبان و زمان خيلي تاكيد شده.
- بكت و جيمز جويس دوست صميمي بودن و جويس خيلي به آينده‌ي بكت اميدوار بوده.
- كسايي كه در انتظار گودو و كلن بكت رو دوست دارن از اين نمايشنامه هم خوششون مياد احتمالن.
_ طرح جلدشم كه مثه بقيه‌ي كاراي اين سري (دور تا دور دنيا) خوبه ديگه.

۱۳ فوریهٔ ۲۰۰۹

نگران نباش

مهسا محب‌علي
چشمه/1387/147صفحه/2500تومان
- خوشم نيومد. يه دختر معتادي تو روزي كه تهران زلزله اومده دنبال مواد مي‌گرده و به خونه‌ي آشناهاش سر مي‌زنه. هم مي‌شه فكر كرد كه اين زلزله‌ها توهم شاديه(شخصيت اصلي داستان) و هم اينكه زلزله‌ي واقعيه. تقريبن هر فصل داستان با زلزله تموم مي‌شه. هر چقدر پس‌لرزه و پيش‌لرزه‌ها رو هم حساب كنيم بازم تعداد زلزله‌ها غيرعادي و مصنوعيه.
- كلن خيلي فانتزيه. البته فكر نمي‌كنم بقيه‌م همين نظر رو داشته باشن. به نظر من اگه نويسنده خواسته باشه عكس‌العمل مردم رو موقع زلزله طبيعي جلوه بده، نتونسته. مگه اين‌كه خيلي از چيزهايي كه شادي مي‌بينه واقعن اتفاق نيفتاده باشن و توهم اون باشن. مثلن چون شهر شلوغ شده، يه سري دختر و پسر مي‌خوان شهر رو بگيرن كه اصلن واقعي به نظر نمياد. يا صحنه‌ي تيراندازي تو خونه‌ي خانواده‌ي شادي و دعواي بين برادرهاش و دعوايي كه توي خونه‌ي جمعي پيش مياد.
- جاي نفس كشيدن نداره. مدام داره توي داستان اتفاقات مختلف مي‌افته و خواننده يك لحظه هم آرامش نداره. اين توي نثر داستانم نمود داره. ضرباهنگ جمله‌ها تنده و از علامت سوال و تعجب و سه‌نقطه بيش‌از حد استفاده شده. يك سري تكرارها توي نثر هست كه من خوشم نمياد. بعضي از صفت‌ها و توصيف‌هايي كه خوبن رو هم انقدر تكرار مي‌كنه تا لوث بشه. يه جاهايي طنز قوي و خوبي داره ولي يه جاهايي نه كه بيشتر به خاطر همون تكراره. - اين كتاب تاريخ مصرف داره. چون شديدن مربوط به حال و هواي امروز تهرانه. شايد اولين رماني باشه كه انقدر اصطلاحات روز جوون‌ها توش هست. تو اين زمينه اغراق كرده و بيش از حد از اين اصطلاحات استفاده مي‌كنه.
- چند جا از كيوسك و نامجو و تام ويتس و بقيه شعر آورده كه زياد توي داستان ننشسته‌ن.
- يه نمونه از تكرارهاش: «زمين از زير پاي‌مان در مي‌رود. شيشه‌ها مي‌لرزند. جيغ مي‌زني. سرت را توي بغلم فرو مي‌كني، جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني... جيغ مي‌زني...»
-
تهران را دریابیم

۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

نامه‌هاي كافكا به پدر و مادر

ترجمه‌ي ناصر غياثي
نشر ثالث/1387/102صفحه/2000تومان
- نامه‌هاي كافكا به پدر و مادرش كه اواخر عمرش نوشته شده‌ن. موقعي كه خيلي مريض و فقير بوده و با دورا ديامانت زندگي مي‌كرده. نشر ققنوس يه كتاب به اسم «آخرين عشق كافكا» منتشر كرده كه راجع به زندگي كافكا و دورا ديامانته.
- چيزي كه از همه بيشتر توي اين نامه‌ها ديده مي‌شه تقاضاي پول و مواد غذايي و لباسه. پدر و مادر كافكا توي پراگ زندگي مي‌كرده‌ن و كافكا توي برلين. به خاطر بيماري سل حنجره مجبور بوده تمام‌وقت توي رختخواب باشه و حقوق بازنشستگي ناچيزش كفاف زندگي توي برلين رو نمي‌داده. مدام به خاطر بالا رفتن كرايه‌خونه مجبور بوده اسباب‌كشي كنه و چند ماه آخر زندگي‌ش رو توي آسايشگاه‌هاي مختلف بستري بوده و حتا نمي‌تونسته آب بخوره. اما كافكا سعي مي‌كنه هميشه اوضاع رو براي خانواده‌ش مطلوب جلوه بده. از آفتابگير و دلباز بودن خونه‌يي كه اجاره كرده حرف مي‌زنه و در مورد مريضي وخيمش خيلي با ديد مثبت حرف مي‌زنه.
- اين كتاب به درد دو دسته مي‌خوره. يكي اونايي كه خيلي به كافكا علاقه دارن و به اين نامه‌ها هم به چشم يه اثر ادبي از كافكا نگاه مي‌كنن و دسته‌ي دوم اونايي كه دوست دارن نامه‌هاي مردم رو بخونن. نامه‌هاي خصوصي كه به نزديكان نوشته شده و مستند بودنشون باعث مي‌شه بيشتر از رمان و داستان، وارد زندگي اون شخصيت بشين. اين خيلي لذت‌بخشه. زياد مهم نيست كه اون آدم، كافكاست. اين مهمه كه دارين نامه‌هاي يه آدمي رو به پدر و مادرش مي‌خونين.
- «پدر و مادر عزيز، اين كه جليقه نيست، شاهكار است، اين همه گرم و نرم، چطور توانستي درستش كني، د {دورا ديامانت} هم اين را نمي‌فهمد. از هر نظر اين يكي بهتر از جليقه‌اي است كه تا حالا مي‌پوشيدم و تازه به نظرم خيلي خوب هم مي‌آمد. بسته‌ي كره هم – با حفظ فاصله‌اي شايسته نسبت به جليقه – بسيار خوشحال‌كننده بود.» - «خواهش مي‌كنم، اگر به طريقي ممكن است، يك لحاف نرم پر يا يك لحاف ساده و يك دشكچه بفرستيد. در كلينيك فقط ضروري‌ترين چيزها را به او مي‌دهند، آخر كمي نازپرورده است، خريدنشان گران است.» {دورا ديامانت}
-
نامه ای كه هرگز به مقصد نرسید / زندگی و هنر كافكا در كوچه‌ی زمان

۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

ما اين‌جا هستيم

به روژ ئاكره‌يي/ نشر نيلوفر/ 1383/95صفحه/950تومان
- فهرست داستان‌هاش اينه:
هشت و سي و پنج دقيقه، نه و بيست دقيقه، ده و ده دقيقه، يازده و پنج دقيقه، يازده و چهل دقيقه، دوازده و بيست دقيقه، سيزده و پنج دقيقه، سيزده و پنجاه دقيقه، چهارده و پانزده دقيقه، پانزده و ده دقيقه، شانزده و پنج دقيقه و شانزده و سي و پنج دقيقه.
- يه مجموعه داستان پيوسته‌ست. يك روز از زندگي كسي‌يه كه توي يه جور خانه‌ سالمندان كار مي‌كنه، به خونه‌ي آدماي پير سر مي‌زنه و براشون غذا مياره و لگنشونو عوض مي‌كنه و يه سري كاراي ديگه و براي اين كار حقوق مي‌گيره. توي ساعت‌هايي كه اسم‌هاي داستان‌ها هستن، پيش آدم‌هاي مختلفي مي‌ره. هر ساعت براي يكي. هر كدوم ماجراهاي خودشون رو دارن اما تو خيلي چيزا مشتركن. فراموشي‌شون، حرفاي بي‌ربطشون يا نوع برخوردشون خيلي جاها شبيه به همه. همين باعث يكنواختي داستان‌ها مي‌شه. دوازده تا داستان مي‌خوني كه تقريبن همه يك جور درون‌مايه دارن. اما خوب نوشته‌ شده‌ن. راوي هيچ‌جا در مورد خودش توضيحي نمي‌ده. يعني بعد از خوندن اين داستان‌ها هيچ اطلاع خاصي در مورد راوي پيدا نمي‌كنيم در صورتي كه خيلي مي‌شد روي اين قضيه كار كرد. ما اصلن نمي‌دونيم براي چي او‌ن‌جا كار مي‌كنه و كلن چه چيزي مي‌خواد و هدفش چيه.
- داستان‌ها توي سوئد مي‌گذرن. نزديك عيد سال نو. حال و هواي داستان‌ها كاملن سرده. راوي هم هر وقت از پنجره بيرون رو مي‌بينه، داره برف مياد. اينش خيلي خوبه.
- دست روي گونه‌اش مي‌گذارد: «سرده...ولي خوبه...نه، خوب نيست. پام زير پتو نيست.» نگاه‌ام مي‌كند: «خوبه، نه؟ ولي تو مي‌گي خيلي سرده، نه؟ قهوه مي‌خواي درست كني، نه؟»
پالتوام را در مي‌آورم: «آره. با نان، كره و پنير!»
«پنير و كره. ولي سرده. بارون مي‌آد، نه؟» نگاه مي‌كند به پنجره.
شاخه‌هاي پشت پنجره يخ زده‌اند.
«نه مادام، برف. مي‌خواد برف بياد.» پالتو را روي دسته‌ي صندلي مي‌گذارم.

بايگانی وبلاگ